مرثیه ای بر انسانیت در ایران

 

 

 

 

 به بهانه ضرب و شم طرفداران تراختورسازی آذربایجان در تهران

 مرثیه ای بر انسانیت در ایران

 

  

 

ارک قالاسی - به راستی افسوس و حسرت کشیدن تنها کلمه ای است که می توان به کار برد. فوتبالی که تنها راهی که در پیش گرفته است رو به قهقرا و نیستی است. مسوولان فوتبالی عقده ای و بی لیاقت که بدون کوچکترین ضابطه ای سکان دار مقام هایی شده اند که در سایر کشورها یک فرد سالها باید تجربه اندوزی کند تا بتواند در آن پست به کشورش خدمت کند. کشور ما نامش ایران است و سرزمینی دارد به نام آذربایجان که تاج ایران است. جوانانی دارد که شب را با این رویا به سر می کنند تا روز دیگری بدمد و بتوانند با نفسی تازه تر و روحی بلندتر و ذهنی روشن تر در اعتلای نام آن بکوشنند.
 

 

 

 

 

 به بهانه ضرب و شم طرفداران تراختورسازی آذربایجان در تهران

 مرثیه ای بر انسانیت در ایران

 

  

ارک قالاسی - به راستی افسوس و حسرت کشیدن تنها کلمه ای است که می توان به کار برد. 


فوتبالی که تنها راهی که در پیش گرفته است رو به قهقرا و نیستی است. مسوولان فوتبالی عقده ای و بی لیاقت که بدون کوچکترین ضابطه ای سکان دار مقام هایی شده اند که در سایر کشورها یک فرد سالها باید تجربه اندوزی کند تا بتواند در آن پست به کشورش خدمت کند. کشور ما نامش ایران است و سرزمینی دارد به نام آذربایجان که تاج ایران است. جوانانی دارد که شب را با این رویا به سر می کنند تا روز دیگری بدمد و بتوانند با نفسی تازه تر و روحی بلندتر و ذهنی روشن تر در اعتلای نام آن بکوشنند.

ولی باز هم افسوس و صد افسوس که تنها دلخوشی این جوانان که نشان هویت و سمبل اتحادشان-یعنی تراکتور- بازیچه ی مسوول نماهایی شده است که تنها دشمنی و غرض ورزی را یاد گرفته اند. واقعا نمیدانم از ترحم رقت انگیز بیگانگان خوشحال باشیم و یا از بی توجهی مسوول نماهای فوتبالی خودمان اندوهگین.

سازمان ملل و اعضای آن که هزاران کیلومتر از ما فاصله دارند صدای دردها و اعتراض های مردم آذربایجان علیه نژادپرستی مخصوصا در حیطه ورزش را شنیده اند و حتی با صدور بیانیه آن را محکوم کردند ولی افسوس که باز هم تاج و عزیز محمدی چیزی نشنیدند.

واقعا چقدر یک مسوول باید بی لیاقت باشد که صدای هم وطنش را به جای او افراد بیگانه بشنوند. شاید این بیگانگان انسان تر هستند ؟ یا مسئولان ...
 واقعا چطور باید پذیرفت که این هواداران که هریک برای خود صاحب تفکر و فلسفه ای هستند و بسیاری نخبه و آینده ساز در آنها وجود دارد باید تحت لوای عزیز الله محمدی ای باشند که عزیز هیچ کس نیست جز مسوولان رده بالاتر اش. به قول شاعر که می فرماید: 



"خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است       کارم از گریه گذشته است بدان می خندم"

نقل سخن ما هم مصداق همین بیت است. بیانیه ی سازمان ملل را می خوانیم که بارها نژادپرستی علیه ما را محکوم می کند و از سوی دیگر وقتی بیدار می شویم نگران این هستیم که مبادا امروز یا فردا دوباره به دلیل شنیدن شعارهای نژادپرستانه محکوم شویم. حکایت ما حکایت همان مرغی است که هم در مجلس عزا سرش بریده می شود هم در عروسی. 



چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست.
تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته ست.
راه من پیداست
پای من خسته ست

هوادار تراکتور را که با هزاران زحمت خود را به ورزشگاه می رساند، سربازی که حتی گواهی سیکل ندارد با باتوم پذیرایی می کند و سرگردها و سرهنگ ها می گویند که حتما  با او برخورد خواهیم کرد. ولی دوباره هفته ای نو و باتومی محکم تر بر سر جوانی رعناتر. واقعا چرا؟ گناه چیست؟ جرم چیست؟ و چرا مجازات عمل ناکرده پیش از قضاوت محکمه؟ 



ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما                         ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما

از تیغ بی ملاحظهٔ آه ما بترس                                       اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما

در آه ما نهفته خزان و بهار حسن                                   تأثیرهاست با نفس گرم و سرد ما

افسوس می خوریم به حال تاج ها، کفاشیان ها و عزیز محمدی هایی که به خاطر متاع دنیا و روزگاری خوش بودن بر خرمن داشته ها و نداشته هایشان آتش زدند، ولی غافل از اینکه: 



دنیا گذران محنت دنیا گذران                      نی بر پدران ماند نی بر پسران 



فدراسیون نشین ها، لطفا اندکی درنگ، تامل کنید، و تمرین چاپلوسی و شکم پروری را برای لحظاتی متوقف کنید. صدای دردها و ضجه های بی یاورمان را انسان هایی ماورای مرز ها شنیدند و شما نشنیدید. آیا اگر به شما هم "انسان" گفت بی انصافی در حق آنان نخواهد بود؟

و اما این هوادار. فردی که در سرما و گرما، در صعود و در سقوط، در داشتن ها و نداشتن ها همراه تیم اش است تنها شایسته ی زیباترین و شیواترین واژه ها است. فردی که بی هیچ چشم داشتی اشک های مظلومانه و خنده های معصومانه و دلنوازش سرایش ترانه ی زیبای عاشقی و دلدادگی است. هواداری که تلخی های بیشماری کشیده و تلخی نگاهش درد جانکاهی است که کس یارای بر دوش کشیدنش را ندارد. ولی افسوس که بجز دریدن قلب سفید کاغذ و چرکین کردن رویاهای شیرین اش، با نگارش دشمنی بدخواهنت کار دیگری از دستم بر نمی آید. و خجلم. خجلم از تویی که رسم عاشقی را به من آموختی و من تنها توانستم دردهایت را بگویم. ای کاش بیشتر می توانستم برایت مفید باشم. ای هوادار:

این دستهای خالی میراث اجدادی من است

و این زمین نفرین شده که مام میهن من است

و این زبان ناگشوده میراث اجدادی من است

من با این زبان ناگشوده هزار بار داد زدم

من راز این زنجیرها را صد سال است که میگریم

یاردیمجی سئویرم سنی! 

 



علی سرابلی


منابع:

. احمد شاملو                                 
. وحشی بافقی                               
. ابوسعید ابوالخیر                            
. شهریار   
 

 

 

 

کلوب هواداران تراکتورسازی